خرید بک لینک

جامی شکسته دیدم در دست می فروشی

جامی شکسته دیدم در دست می فروشی

جامی شکسته دیدم در دست می فروشی
گفتم چرا شکستی از چه چنین خموشی؟

گفتا به دست یاری روزی نشسته بودم
در بزم می فروشان از غم گسسته بودم

تا عاشقی بیامد آتش به دل ز صبرا
از. سوز آن نگاهش دردی نشست ما را

با گوشه نگاهش با حالتی طلب کرد
از او سخن نگفته جامی طلب به لب کرد

گفتی که باده ای ده تا سر کنم من امشب
باده شدم به دستش مستش شدم من آن شب

تا لب نهاد بر من آنگه شدم شکسته
از غربت درونش از سوز آن شکسته

آن دم کسی گذر کرد گفتا همی به هوشی
از آن شکسته جامی چون باده می‌فروشی

گفتم بدو کین جام از آن شکسته باشد
چون عاشقی شکسته، با او نشسته باشد

از این دل شکسته جز عاشقی ننوشی
مست شکسته داند قدر شکسته نوشی

شاعر؟؟

آمارگیر وبلاگ

" controls="controls" autoplay="autoplay" loop="loop" style="max-width:95%;">

ساخت کد موزیک

برچسب: نویسنده: marefateyar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:30

صفحه بندی