
جامی شکسته دیدم در دست می فروشی جامی شکسته دیدم در دست می فروشیجامی شکسته دیدم در دست می فروشیگفتم چرا شکستی از چه چنین خموشی؟گفتا به دست یاری روزی نشسته بودمدر بزم می فروشان از غم گسسته بودمتا عاشقی بیامد آتش به دل ز صبرااز. سوز آن نگاهش دردی نشست ما رابا گوشه نگاهش با حالتی طلب کرداز او سخن نگفته جامی طلب به لب کردگفتی که باده ای ده تا سر کنم من امشبباده شدم به دستش مستش شدم من آن شبتا لب نهاد بر من آنگه شدم شکستهاز غربت درونش از سوز آن شکستهآن دم کسی گذر کرد گفتا همی به هوشیاز آن شکسته جامی ...
ادامه مطلب